سفارش تبلیغ
صبا




























یا مجیب المضطر


دستم به قلم نمی رود

وقتی از تو در این همه آشفتگی خبری نیست

وقتی بهانه ای برای ردیف کردن واژه ها ندارم

کلمات دیگر حرف دلم را نمی خوانند

تو را که داشتم قلم ناز انگشتانم را می کشید برای از تو نوشتن

تو نیستی و من هربار ناز قلم را می کشم که از تو بنویسد ولی...

من امسال بهار را با خزان نبودنت آغاز کردم

اردیبهشتم زرد بودم

و حالا تیر میکشد تمام تابستانم با هجوم خاطراتت

ببین ! بیا و رها  کن مرا از این همه سکوت

از اینهمه درد...

برگرد تا واژه ها جان تازه ای بگیرند

تا قلمم از نفس نیفتاده برگرد...



م.ناصری



نوشته شده در چهارشنبه 96/3/31ساعت 11:56 عصر توسط هور نظرات ( ) |


Design By : Pichak