سفارش تبلیغ
صبا




























یا مجیب المضطر


دستم به قلم نمی رود

وقتی از تو در این همه آشفتگی خبری نیست

وقتی بهانه ای برای ردیف کردن واژه ها ندارم

کلمات دیگر حرف دلم را نمی خوانند

تو را که داشتم قلم ناز انگشتانم را می کشید برای از تو نوشتن

تو نیستی و من هربار ناز قلم را می کشم که از تو بنویسد ولی...

من امسال بهار را با خزان نبودنت آغاز کردم

اردیبهشتم زرد بودم

و حالا تیر میکشد تمام تابستانم با هجوم خاطراتت

ببین ! بیا و رها  کن مرا از این همه سکوت

از اینهمه درد...

برگرد تا واژه ها جان تازه ای بگیرند

تا قلمم از نفس نیفتاده برگرد...



م.ناصری



نوشته شده در چهارشنبه 96/3/31ساعت 11:56 عصر توسط هور نظرات ( ) |

یا مجیب المضطر


آدم ها کم کم از خاطر می روند

این خاطرات اند که هرگز آدم را رها نمی کنند...

 

م.ناصری


نوشته شده در یکشنبه 95/10/5ساعت 9:39 عصر توسط هور نظرات ( ) |

یا مجیب المضطر


Image result for ?پاییز و باران نمن نم?‎

آسمان هم ز غمِ رفتن تو می بارد

نیست چشمان ترم مستحقِ سرزنشی

 

م.ناصری

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آهای حضرت پاییز ! کجا می روی ؟ صبر کن... صبر کن...

من هنوز عاشقی نکرده ام....

پ.ن:قافِ مستحق را مشدّد نخوانید که وزن شعر بهم بریزد :)


نوشته شده در سه شنبه 95/9/30ساعت 5:0 عصر توسط هور نظرات ( ) |

یا مجیب المضطر

 

بال و پرم دهید که بی بال و پر شدم

در پشت میله های قفس کور و کر شدم


آنقدر غرق عالم تنهایی و غمم...

از حال و روز آدمیان بی خبر شدم


پاییز رفته است و زمستان رسیده است

بی برگ و بار بوده ام و بی ثمر شدم


دیگر رمق به این تنِ بی جان نمانده است

مثل عصای چوبی دست پدر شدم


مجنون عالمم که به لیلی نمی رسم

در کوچه های خلوت دل ، در به در شدم


باشد نگاه حسرت من سوی آسمان

بال و پرم دهید که بی بال و پر شدم


م.ناصری


نوشته شده در جمعه 95/9/26ساعت 11:46 صبح توسط هور نظرات ( ) |


Design By : Pichak